تبليغاتX
پای تر باران

پای تر باران

شاید خفقان ، شایدم ...

صفحه بلاگفا رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن ، تموم که شد خواستم یه کپی ، پیست کنم که یهو صفحه قاطی کرد و همه چیز پرید ، منم راستشو بخوای دیگه حوصله سر هم بندی کلمات رو ندارم.به همین پی نوشت که پایین می گذارم اکتفا می کنم...


پی نوشتی از "فریدون مشیری" :

مشت می کوبم بر در  /  پنجه می سایم بر پنجره ها / من دچار خفقانم خفقان / من به تنگ آمده ام از همه چیز / بگذارید هواری بزنم / آی/ با شما هستم / این درها را باز کنید / من به دنبال فضایی می گردم / لب بامی / سر کوهی / دل صحرایی / که در آنجا نفسی تازه کنم / آه / می خواهم فریاد بلندی بکشم / که صدایم به شما هم برسد / من به فریاد همانند کسی / که نیازی به تنفس دارد / مشت می کوبد بر در / پنجه می ساید بر پنجره ها / محتاجم / من هم آوازم را سر خواهم داد / چاره درد مرا باید این داد کند / از شما خفته ی چند / چه کسی می آید با من فریاد کند ؟


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 20:28  توسط مینا  | 

ناباوری حاد

 

دیگر باورم نمی شود آن روزهای خوش تکرار شوند، همه در دفتر کوچک انجمن جمع شویم ، بحث  کنیم، بخندیم ،عصبانی شویم، حتی داد  بزنیم ، از هم دلگیر  شویم ، دلجویی کنیم ، نه! باورم نمی شود.

دچار ناباوری حاد شده ام.

همه چیز بوی غم می دهد.خنده هایمان،حرفهایمان، کل زندگیمان. باید بپذیریم انگار ، دستاورد نسل جوان افسردگی است.

چهل و شش روز گذشت و تو آمدی ، باورم نمی شود.

باورم نمی شود دیدمت ، باورم نمی شود چهره در چهره  حرف زدیم.

بهتر است نگویم چه بر من گذشت در این چند روز ،فقط می گویم خدایا در عجبم از تنوع خلقتت.

پی نوشتی از مولانا:

"مه فشاند نور و سگ عو عو کند                هرکسی بر خلقت خود می تند

هرکسی را خدمتی داده قضا                    در خور آن گوهرش در ابتلا"


                                     

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 17:59  توسط مینا  | 

اعداد و ارقام آزادی

صدایمان می گوید اینجا همه چیز بر وفق مراد است،اما لحن صدایمان چیز دیگری ...                      من در خانه ام و تو در...

 

یک ماه و 4 روز!

6 روز بعد از دو سالانه!

کاش می توانستم عددی برای آزادی  بنویسم ...



پی نوشت : انگار این روزا حافظ  َ م منو دست میندازه ، هفته پیش بهم گفت: شب وصل است و طی شد نامه هجر//سلامٌ فیه حتی مطلع الفجر !!! (شبش خیلی طولانی شده!)

پی نوشتی از "بهرام بیضایی" :

"خودستایان تکیه بر اریکه‌ها زده‌اند؛ کتاب خدا را چنان می‌خوانند که سود ایشان است. آنان که طیلسان زهد پوشیده‌اند تک پیرهنان را پیرهن بر تن می‌درند؛ آنان که دستار بر سر نهاده‌اند سر از گردن خداترسان می‌اندازند... اینان سپاه آز می‌آرایند و دیوار غرور می‌افرازند و کوشک‌های خودپرستی می‌سازند و انبانشان را از انباشتن پایانی نیست."


                                            

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 23:35  توسط مینا  | 

برخیز ای مسلمان

به مسلمان بودن خود افتخار می کنیم ، دریغ ، یادمان می رود که پیام آور اسلام چه گفته است!

"حکومت با کفر می ماند اما با ظلم هرگز!"

روز عاشورا ،زیارت عاشورا می خوانیم و به هتاکان عاشورا لعنت می فرستیم اما متوجه نمی شویم که چندین بار می خوانیم : "فلعن الله امة اسست اساس الظلم و الجور علیکم اهل البیت و ..."

"خدا امتی را که ستم و بیداد بر شما بنیاد کردند لعنت کند و...."

کنون هر چه خواهی بکن به ستم


                              بگیر، ببند، بزن،بکش

                                                 ولی نکن خیال خام

                                                                که می کنی تو این چراغ را خاموش

پی نوشتی از" اشو":

"گناه یکی از قدیمی ترین ترفندها برای سلطه بر مردم است. آنها در تو احساس گناه ایجاد می‌کنند. انها ایده‌هایی بس احمقانه به خوردت می‌دهند که قادر به محقق ساختن آنها نیستی. سپس گناه به وجود می‌آید. و همین که گناه به وجود آمد تو به دام افتاده‌ای . گناه راز کاسبی همه ادیان شرک است."


                                    



+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 14:52  توسط مینا  | 

انسان ماندن

به بهانه خانم(به اصطلاح خانم!) "ی.ق" که با بی شرمی هایش سعی کرد قسمتی از زندگیم(همه زندگیم) را نابود کند.

سر در گمم.با ناله و نفرین پایش را از زندگیم قطع کنم یا دعا و خیر؟!

می گویند انسان عاقل دوبار از یک سوراخ گزیده نمی شود، یا من عاقل نبودم یا سوراخ ها جور دیگری می نمود.

آن خیانتی که تو در حقم کردی شاید هیچ دوستی در حق دشمنش هم نکند.

هیچ وقت خیانتت فراموش نمی شود و جای زخمی که گذاشتی حداقل در این یکسال و نیمی بهتر که نشده هیچ ،بدتر هم شده .

از حد تصوراتم خارج است که چه طور خیانتی بدین شکل می تواند تسکین درد و بلا های زندگیت باشد!

چند باری که صحبت از تساوی حقوق زن و مرد شد و داد تساوی سر دادم ، قیافه به ظاهر مظلومت البته در باطن شیطان صفتت جلوی چشمانم ظاهر شد و هر بار با خود گفتم که تا زنانی (یا شاید دخترانی)مانند تو در حق دخترانی مانند من اینچنین خیانت می کنند و ذره ای شرم ندارند ،داد تساوی چه می زنی دختر؟چه انتظاری از مردان می رود که به حقوق زنان احترام بگذارند؟

امروز آمده ام فریاد کنم ! نه فریاد آزادی ! نه فریاد تساوی!

فریاد انسانیت... شاید تنگ نظرانی مانند تو به خود بیایند و جامعه از بیخ و بن اصلاح شود.

سخن آخر: قاطعانه بگویم ، از حقوق پایمال شده ام نمی گذرم. آن زخم به جا مانده گویای خشم درونم است.

 

                                      

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 15:13  توسط مینا  | 

مسخ

کز کردن ، سکوت کردن ، هر از گاهي اشکي چکاندن ، اميد به شنيده شدن صدا نداشتن.

نگاهی به دستان و پاهایم می اندازم،تصویر صورتم را از پنجره اتاق می بینم ؛ این من نیستم!

من مسخ شده ام!


لحظه اي "مسخ " کافکا از جمله اول تا آخر برايم دوره مي شود.


                                      و ما دوره می کنیم شب را و روز را... هنوز را.

 

                                    
     

پی نوشت: تنها بهانه رهاییم از ممسوخ ماندن، تویی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 8:31  توسط مینا  | 

همچنان باران می بارد


این بار دیگر نه به جنتلمن ها لبخند زدم ، نه جفت پا در حوضچه پردیم ، نه سفارش سیب زمینی سرخ کرده غرق در سس دادم و نه حتی فرصتی به باران دادم که صورتم را بشوید.

امشب تنها صدای باران را از گوشه تنهایی اتاقم شنیدم.گهگاهی اتاقم از برق آسمان روشن می شد و صدایی غیر از شر شر باران گوشم را نوازش می داد.

در این گوشه ویرانی تنهایی به همه "تو"های "هنوز باران می بارد" اندیشیدم اما کدام "تو" در گوشه تنهاییش به یاد من است؟!

برگه را پاره می کنم ، همین بهتر که خاطره ای از شرمندگی و دلتنگی باقی نماند.


                              

پی نوشتی که باید قبل نوشت می شد: اگه "هنوز باران می بارد" رو نخوندید ؛ توصیه می کنم اول یه سر به اون بزنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:31  توسط مینا  | 

قلم

تا دست و قلمی پیش نرود هیچ وبلاگی به روز نمی شود...


                                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:45  توسط مینا  | 

امشب همه غم های عالم را خبر کن بنشین و با من گریه سر کن


یارای سخن گفتن نیست.

تنها همین چند بیت در گوشه ذهنم مانده بود .


                                               آن چه در سوگ تو اي پاك تر از پاك گذشت
                                               نتوان گفت كه هر لحظه چه غمناك گذشت

                                                                     چشم تاريخ در آن حادثه تلخ چه ديد
                                                                      كه زمان مويه كنان از گذر خاك گذشت


                                    

                                         


روحت شاد و یادت باقی...



+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 2:1  توسط مینا  | 

هنوز باران می بارد

 

در شهر قدم زدم ، به یاد تو.

به یاد تو آنقدری قدم زدم که سر سوزنی از لباسم خشک نماند ؛ به یاد تو هدفون در گوش چپاندم و به موسیقی اساتید گوش کردم ؛ به یاد تو در زیر باران خواندم "در میان کوچه باران تند می بارد / کودکی با بادبادک های رنگینش/ ایستاده زیر یک تاقی /گاری فرسوده ای میدان خالی را / با شتابی پر هیاهو ترک می گوید." ؛ به یاد تو صورتم را  رو به آسمان گرفتم و منتظر شدم آن را بشوید ؛ به یاد تو به این اندیشیدم که بعد از تمام شدن باران با این موهای از فرم خارج شده چه کنم! ؛ به یاد تو جفت پا در حوضچه کوچک آبی که درست شده بود پریدم ؛ به یاد تو به تمام جنتل من های خیس شده بیل بوردها لبخند تمسخر آمیز زدم ؛ به یاد تو از بوی اولین فست فود سر مست شدم و سیب زمینی سرخ کرده غرق در سس سفارش دادم.....

به یاد تو ، به یاد تو ، به یاد تو در زیر باران قدم زدم.

هنوز باران می بارد!

 

                               دختر و باران

 

پی نوشت: "تو" در این نوشته استعاره از شخصی واحد نیست.لذا می تواند به اشخاص متعددی اتلاق شود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 0:27  توسط مینا  |