تبليغاتX
پای تر باران


پای تر باران


این بار دیگر نه به جنتلمن ها لبخند زدم ، نه جفت پا در حوضچه پردیم ، نه سفارش سیب زمینی سرخ کرده غرق در سس دادم و نه حتی فرصتی به باران دادم که صورتم را بشوید.

امشب تنها صدای باران را از گوشه تنهایی اتاقم شنیدم.گهگاهی اتاقم از برق آسمان روشن می شد و صدایی غیر از شر شر باران گوشم را نوازش می داد.

در این گوشه ویرانی تنهایی به همه "تو"های "هنوز باران می بارد" اندیشیدم اما کدام "تو" در گوشه تنهاییش به یاد من است؟!

برگه را پاره می کنم ، همین بهتر که خاطره ای از شرمندگی و دلتنگی باقی نماند.


                              

پی نوشتی که باید قبل نوشت می شد: اگه "هنوز باران می بارد" رو نخوندید ؛ توصیه می کنم اول یه سر به اون بزنید.

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:31 توسط مینا| |

تا دست و قلمی پیش نرود هیچ وبلاگی به روز نمی شود...


                                   

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:45 توسط مینا| |


یارای سخن گفتن نیست.

تنها همین چند بیت در گوشه ذهنم مانده بود .


                                               آن چه در سوگ تو اي پاك تر از پاك گذشت
                                               نتوان گفت كه هر لحظه چه غمناك گذشت

                                                                     چشم تاريخ در آن حادثه تلخ چه ديد
                                                                      كه زمان مويه كنان از گذر خاك گذشت


                                    

                                         


روحت شاد و یادت باقی...



نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 2:1 توسط مینا| |

 

در شهر قدم زدم ، به یاد تو.

به یاد تو آنقدری قدم زدم که سر سوزنی از لباسم خشک نماند ؛ به یاد تو هدفون در گوش چپاندم و به موسیقی اساتید گوش کردم ؛ به یاد تو در زیر باران خواندم "در میان کوچه باران تند می بارد / کودکی با بادبادک های رنگینش/ ایستاده زیر یک تاقی /گاری فرسوده ای میدان خالی را / با شتابی پر هیاهو ترک می گوید." ؛ به یاد تو صورتم را  رو به آسمان گرفتم و منتظر شدم آن را بشوید ؛ به یاد تو به این اندیشیدم که بعد از تمام شدن باران با این موهای از فرم خارج شده چه کنم! ؛ به یاد تو جفت پا در حوضچه کوچک آبی که درست شده بود پریدم ؛ به یاد تو به تمام جنتل من های خیس شده بیل بوردها لبخند تمسخر آمیز زدم ؛ به یاد تو از بوی اولین فست فود سر مست شدم و سیب زمینی سرخ کرده غرق در سس سفارش دادم.....

به یاد تو ، به یاد تو ، به یاد تو در زیر باران قدم زدم.

هنوز باران می بارد!

 

                               دختر و باران

 

پی نوشت: "تو" در این نوشته استعاره از شخصی واحد نیست.لذا می تواند به اشخاص متعددی اتلاق شود!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 0:27 توسط مینا| |


"می روم خنده به لب خونین دل" مدام توی ذهنم چرخ می زنه.

خسته شدم از بس داخلم شکستو ظاهرم چیز دیگرو نشون داد.خسته شدم از بس همش دلم دنبالشه ، نگرانشه ، مواظبشه ولی چشمام چیز دیگرو نشون میده.خسته شدم از بس شعار دادم"زندگی زیباست با نا ملایمتی هاش بجنگ " ولی درونم جز تنفر از زندگی و خستگی در برابرش چیزی نبود. خسته شدم از بس گفتم باید کمکش کنم ولی کاری از این دستای سیمانیم بر نیومد.خسته شدم از بس گفتم رفتار و گفتار اطرافیانم واسم مهم نیست ولی همین رفتار و گفتار منو تا سر حد جنون برد.خسته شدم از اینکه باید وانمود کنم تو رو توی دلم کشتم ولی با یه تلنگر به روز اول برسم.خسته شدم از بس شکستنتو هر روز دیدمو و هر روز وانمود کردم مهم نیست ولی هر ثانیه اش تمام وجودمو خورده و نابودم کرده.خسته شدم از بس گفتم به خودت بیا ، زندگی تلخ هست ، تلخ ترش نکن ؛ ولی یکی در و یکی دیگرو دروازه کردی.خسته شدم از بس گفتم تا آخرش با زندگی می جنگم ولی الآن میگم کم آوردم.کم!

صدامو نمی شنوی؟



                         

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:13 توسط مینا| |

 

                                 محکم مثل سنگ

تک کلمه!

فکرم ، زبونم ، دلم ،قلمم یارای جمله سازی نداشت!

سلام ، اشتباه ، علاقه ، سنگ ، صندلی ، حلقه ، خسته ، خیانت ، معبود ، مو ، حماقت ، تشکر ، آینده ، نازنین ، یگانه ، شب  ، یلدا ، صبر ، شرایط ، دروغ ، لذت ، میل ، تجربه ، تهوع ، قسمت ، خدا ، عشق ، منطق ، احساس ، مشاوره ، دوست ، کمک ، هیچ ، احترام ، اختتام

یه جمله به زبونم اومد!

از این لحظه به بعد سخت میشوم و سنگ می مانم. 

خالی از هر گونه احساس!

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 2:13 توسط مینا| |

 

هیچ کلامی گویای احوال من به غیر از این قطعه شعر نیست!

 

                      انهدام     

 

اين روزها
اينگونه ام ،‌ببين:
دستم، چه كند پيش مي رود،‌انگار
هر شعر باكره اي را سروده ام
پايم چه خسته مي كشدم ،‌گوئي
كت بسته از خَم هر راه رفته ام
تا زير هركجا

حتي شنوده ام
هربار شيون تير خلاص را


اي دوست
اين روزها
با هركه دوست مي شوم احساس مي كنم
آنقدر دوست بوده ام كه ديگر
وقت خيانت است


انبوه غم حريم و حرمت خود را
از دست داده است
ديريست هيچ كار ندارم
مانند يك وزير

وقتي كه هيچ كار نداري
تو هيچ كاره اي
من هيچ كاره ام : يعني كه شاعرم
گيرم از اين كنايه هيچ نفهمي


اين روزها
اينگونه ام :
فرهاد واره اي كه تيشه ي خود را
گم كرده است


آغاز انهدام چنين است
اينگونه بود آغاز انقراض سلسله ي مردان
ياران
وقتي صداي حادثه خوابيد
برسنگ گور من بنويسيد:
- يك جنگجو كه نجنگيد
اما ...، شكست خورد

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 17:34 توسط مینا| |

 

دیگه وارد دهه سوم زندگیم شدم.خودمونیما دارم پیر میشم!

 

از اونایی که تبریک گفتن(از آوردن اسم معذورم،حتی شما دوست عزیز!) و اونایی که دلشون میخواسته تبریک بگن اما نگفتن، از اونایی که با کادوهاشون خجالتم دادن، از اونایی که صبح کله سحر زنگ زدن که اولین نفر باشن،از اونایی که از چند روز پیش تبریک گفتن ممنونم .

 

 

چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!

حاشیه:جالب ترین فردی که تولدمو تبریک گفت و خیلی غافلگیر شدم متصدی بانک پاسارگاد بود!

 

ارژنگ تولد تو هم مبارک باشه.

                                      

                              

           

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 15:55 توسط مینا| |

 

تموم شد!

در مورد سال گذشته حرف نزنم بهتره!

بنابراین:

امید دارم که (من ازاستفاده فعل "امیدوارم" خوشم نمیاد) امسال سال خیلی خوبی واسه کسایی که خیلی دوسشون دارم؛کسایی که دوسشون دارم ؛ کسایی که یه کم دوسشون دارم و همین طور خودم باشه.سالی سرشار از برکت و شادی و موفقیت.

 

                  بوی عید

 

حاشیه:تصویری که در بالا مشاهده می نمایید،اثری هنری است به ایده بنده و کوشش خواهر جانم!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 14:55 توسط مینا| |

 

بعد از یک سال و دو ماه آپ دیت کردن اومدم آپ کنم.

خودت می دونی چه قدر بهت اعتقاد داشتم.این همه بلا واسه چی سرم میاری؟این بود قولو قرارت؟این بود بخوانید مرا تا اجابت کنم دعایتان را!این بود؟

از دیروز تاحالا فکر می کنم وارد یه بازی بیهوده شده بودم که خودمم خبر نداشتم.این همه وقت سر کار بودم!

خدایا خسته شدم.آخه مگه یه آدم چه قدر توان داره؟نمی تونم دیگه تحمل کنم.تک تک دل خوشییامو داری ازم میگیری.یه باره بکش راحتم کن.

منتظری خودم دست به کشتن خودم بزنم؟!می خوای خودکشی کنم؟

خدایا منم یکی از بنده هاتم!شاید فراموشم کردی!

فاش می‌گویم وازگفته خوددلشادم/بنده عشقم وازهردوجهان آزادم

طایرگلشن قدسم چه دهم شرح فراق/که دراین دامگه حادثه چون افتادم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 13:12 توسط مینا| |


Design By : Night Skin